خاک تمامم را پوشانده است ، سنگینی اش را حس میکنم .بوی لاشه های اطرافم فضای تهوع آوری را ترتیب داده است ، بوی خودم از تمامشان بیشتر. روی سنگ قبری اسم و تاریخ تولدم ، با پیج و تاب نستعلیق نوشته شده . مردی سیاه پوش ، کمی آنطرف تر جویای قطعه ای است. ریش سفیدی دارد و کلاهی به سر. شبیه خودم است ، کمی پیر تر ، کمی افتاده تر . همه چیزش من است؛ حتی خال روی گونه اش. نزدیک تر میشود. کنارم مینشیند ،روی سنگ قبرم با انگشت چند ضربه میزند ، کلاهش را برمیداد و میرود. او من بودم. من بود که به دیدار خودم آمد. راستی ، چقدر پیر شده بودم.